تبليغاتX
تنویر
مردان خدا بسم اله
 

بیقرارم بیقرارم بیقرارم

سرزمستی می پرستی برندارم

 

دلتنگ توام ، دلتنگ آن لحظه های شیرین وصال .

چشمانم را می بندم تا فاصله ها کم شوند و خود را نزدیک تر از همیشه به تو حس کنم .

 و اینک خود را می بینم که روبروی تو ایستاده .

دستانی که برای آغوش تو باز شده اند  و چشمانی از همیشه خیس تر ...

یاد اولین نگاه به تو قلبم را مالامال از عشق می کند

تو با آن عظمت بی نهایتت

من محو  جمال زیبایت

یادت هست لحظه سخت جدایی ؟؟؟

برای دل کندن از خانه ات مرا با پای خسته به این سو و آن سو می کشاندی !

خوب آزمودی این بنده عاصی را !

چون دل کندنی در کار نبود که هر چه بود جان بود آن هم سخت !

 برای بازگشت دوباره سوی تو تمامی وجودم را گرو نهاده ام .

 

محبوب یگانه من !

هرگز از من دور نمی شود آن لحظه ای که بر قلبم وارد شدی .

من ، تو و منظومه شیرین مولا !

چه حلاوتی دارد مناجات امیر را روبروی خانه ات زمزمه کردن و

 صدای لبیک لبیک ای بنده من را از درون کعبه شنیدن .

این همان حسرتی است که تا دیدار دوباره همراه من خواهد بود .

 

 

چقدر دلم هوای خانه ات را کرده ...

 

 

 

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 3:41  توسط سوته دلان | 
 

تورا چه بنامم ؟

ای تجلی پاکی

ای عشق مجسم

ای نهایت وقار

ای صندوقچه ی امن راز دل

ای ترجمان کتاب وفا

تو را چه بنامم ؟

 

ماهها و روزها وساعتها و دقیقه ها و ثانیه ها و لحظه ها از پس هم میگذرد ،اما

هنوز ریزه های خاطراتت در ذهن وجسم وروحم جاریست.

هنوز با خیال خوش اولین نگاه چشمانم به اشک می نشیند.

هنوزتصور سرب آتشین لبانت بر گونه ی گلگونم نفسم را به شماره می اندازد.

هنوز داغی آن کویر خشک و سوزان بر انگشتان لرزانم هویداست.

هرگز رخسار خندان و چشمان غمگینت راهنگام ستردن مروارید اشک از مژگانم

را فراموش نخواهم کرد.

الفاظ محبت آمیزت که هر کدام به سختی جان کندن از زیر لبان مغرورت بیرون

 میامد تا دل نازکم را اسیر کند،همچنان در گوشم نجواگر است.

آه............

گاهگاهی سر آن کوچه ی تنگ و بم بست میروم و به آن پنجره ی کهنه وقدیمی

خیره می شوم. پنجره ای که بارها ازپشت آن با قلبی متلاطم قامت سروت را

نظاره گر بودم.

 

یادم نمیرود چله نشینی هایت را!

یادم نمیرود نجابت و سادگیت را!

یادم نمیرودتقرب ایمان و عشقت را!

 

یادت هست سرمای زمستان و گرمای وجودمان ؟

 

 یادم نمیرود دالان بهشت وکلبه ی کوچکت را !

یادم نمیرود مزرعه ی آفتابگردانت را که همیشه حسرت دیدارش با من است !

یادم نمیرود آن اتاقک محقر و عرفانی که در و دیوار و سقف و زمینش پوشیده

از دل نوشته ها بود!

 

آه..........

 دلم برای شمع روشن پای سجده گاه نیازت پر میزند.

 

یادت هست روزی برایم گفتی : نامت را بر دیواره ی ترک خورده ی قلبم حک

کردم. گفتی: گداخته ی زخمی جای نامت هیچ گاه پاک نخواهد شد.

 

یادت هست؟

 

 

ای غزال خوش خرام !

 

تو تک ستاره ی پر نورآسمان تاریک دل تنهای منی...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 23:48  توسط سوته دلان | 
 

                                               هوالحی

    

     عطر نرگس

     رقص باد

     نغمه شوق پرستوهای شاد

     خلوت گرم کبوترهای مست

     نرم نرمک میرسد اینک بهار

     خوش به حال روزگار

     خوش به حال روزگار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:48  توسط سوته دلان | 
 

 

                                      قلب من و تو را 
                         پيوند جاودانه مهري ست درنهان
                           پيوند جاودانه ما ناگسسته باد
                           تا آخرين دم از نفس واپسين من
                                     اين عهد بسته باد

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 9:12  توسط سوته دلان | 
 

                                        هو  الشافی

 

                                        یکصد صلوات

                                 سه مرتبه آیه الکرسی

      یا مالک الملک یا غفار یاستار  الرزقنی بحق بسم الرحمن الرحیم 

                                         ۲۲۰مرتبه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:40  توسط سوته دلان | 

 

بگذارید و بگذرید

ببینید و دل نبندبد

چشم بیاندازید و دل نبازید

که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت

. . . .

حضرت علی (ِع)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 0:51  توسط سوته دلان | 
 

الهی

عزیزی و خواری تو بخشی و بس

عزیز تو خواری نبیند ز کس

خدایا به عزت که خوارم مکن

به ذل گنه شرمسارم مکن

مرا شرمساری ز روی تو بس

دگر شرمسارم مکن پیش کس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 0:44  توسط سوته دلان | 
 

 

من مانده ام  مهجور از او      بی چاره و رنجور از او

گوئی که نیشی دور از او     در استخوانم می رود

گقتم به نیرنگ و فسون      پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی ماند که خون       بر آستانم می رود

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 6:20  توسط سوته دلان | 
   هوالحق

 

من آمده ام تا تمام دانسته هایم را با اخلاص در عملم به شما مردم شریف شهر ...... تقدیم کنم

 خدایا چنان کن سر انجام کار تو خوشنود باشی و من رستگار

سوم تیر ماه یک هزاروسیصد وهشتاد و شش

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 23:42  توسط سوته دلان | 

 

آرزويي حرام...


آرزويي حرام دارم!

 

صورت به صورت براي لمس گرمي وجود تو!

 

عشق يا شهوت !؟چه فرق ميکند؟

 

گناهي بزرگ در پس افکارم ميپرورانم !

 

توبه نميکنم از چشيدن بوسه هاي داغ لب هاي تو !

 

آنسوي اين گفته هاي نا گفته در پس اين نوشته هاي نا نوشته ندامتي ابدي با خود ميکشم!

 

آه سرد من!

 

سکوت تلخ من

 

لرزش دست من!

 

حکايت از بغضي دلگير دارد!

 

بوي کافور!

 

آب شور !

 

خانه تاريک و خالي از نور!

 

ميهراسم از لحظه اي که از خود خالي شوم!

 

آشفته !

 

درمانده !

 

خسته و از راه بازمانده !

 

رمق بي رمق !

 

از گنداب زندگي سخت بيزارم !

 

طلوع روزگارم بي وقفه به غروب ميرود !

 

فضايي دلگير !

 

فاصله اي هميشگي !

 

در اين افکار پراکنده نقطه ي آرامشي نيست!

غرق در لحظه هايي که به کام فراموشي ميروند!

شامگاه تنهايي و غربت من !

 

چه خاموش و سرد!

 

اين واژه هاي تلخ چه ثمر دارد؟

 

چه خيال خامي در تعبير با هم بودن!

 

تو نو بهاري و من پاييز رو به زوال !

 

بگذار در تنهايي ابدي خود بمانم!

 

بهترينم!

 

براي مرد تنها فقط صورتک زنده بودن باقي مانده!

 

تو سفيد مينگري من سياه !از رنگ خاکستري سخت بيزارم!

با تو باشم براي هرگز نرسيدن؟

 

تو تعبير عشقي !

 

من تفسير نفرت !

 

قسم به پاکي نگاهت من آن نيستم که ميپنداري!

 

در اوج تنهايي ايستاده ام راه بازگشتي نمانده اينجا آخر دنياست !

 

حرف تازه اي نيست!

 

در اين شکوه نامه فقط يک آرزو دارم !

 

آرزويي حرام ...


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 0:22  توسط سوته دلان | 
تقدیم به دوست گرانمایه  آقا رضا مژدهی

آقا رضا این هم از برکات قرآن خوش به سعادت شما :

آیت الله تهرانی می نویسد:
« حضرت آیت الله العظمی بهجت فرمودند: در زمان جوانی ما، مرد نابینایی بود که قرآن را باز می کرد و هر آیه ای را که می خواستند نشان می داد و انگشت خود را کنار آیه مورد نظر قرار می داد، من نیز در زمان جوانی روزی خواستم با او شوخی کرده و سر به سر او گذارده باشم گفتم: فلان آیه کجاست؟ قرآن را باز کرد و انگشت خود را روی آیه گذاشت. من گفتم: نه اینطور نیست، اینجا آیه دیگری است. به من گفت: مگر کوری نمی‌بینی؟! »

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 17:28  توسط سوته دلان | 
زیارت واقعی

همچنین وی می گوید:
« روزی آقا فرمودند: در منطقه جاسب قم گروهی از کشاورزان در زمان گذشته با شتر و قاطر به زیارت حضرت ثامن الحجج علیهم السلام مشرف می شوند و هنگام مراجعت و وارد شدن در محدوده جاسب پیرمردی از اهل محل را می بیند که در گرمای روز کوله باری از علف به دوش کشیده و با مشقت بسیار به خانه می رود، مسافرین مشهد مقدس که او را می بینند زبان به شماتت و سرزنش می گشایند که: پیرمرد، زحمت دنیا را ول کن نیستی، آخر بیا تو هم لااقل یک بار به مشهد مقدس سفر کن. و این سخن را تکرار و او را بسیار توبیخ می کنند.
پیرمرد خسته و پاک دل زبان می گشاید و می گوید: شما که به زیارت آقا رفتید و به آقا سلام دادید، جواب گرفتید یا نه؟ می گویند: پیرمرد، این چه حرفی است که می زنی مگر آقا زنده است سلام ما را جواب بدهد؟!
پیرمرد می گوید: عزیزان، امام که زنده و مرده ندارد، ما را می بیند و سخنان ما را می شنود، زیارت که یک طرفه نمی شود.

آنان می گویند: آیا تو این عُرضه را داری؟ وی می گوید: آری، و از همان جا رو به سمت مشهد مقدس می کند و می گوید:« ألسلام علیک یا امام هشتم » و همه با کمال صراحت می شنوند که به آن پیرمرد به نام خطاب می شود که: علیکم السلام آقای فلانی »
و بدین ترتیب زائرین همگی خجالت کشیده و پشیمان می شوند که چرا سبب دلشکستگی این مرد نورانی شدند. »

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 17:25  توسط سوته دلان | 
تهذیب نفس، شرط درک خدمت امام زمان (عج)

حجة السلام قدس می گوید:
« روزی آقا فرمودند: در تهران استاد روحانیی بود که لُمعَتین را تدریس می کرد، مطلع شد که گاهی از یکی از طلاب و شاگردانش که از لحاظ درس خیلی عالی نبود، کارهایی نسبتاً خارق العاده دیده و شنیده می شود.
روزی چاقوی استاد ( در زمان گذشته وسیله نوشتن قلم نی بود، و نویسندگان چاقوی کوچک ظریفی برای درست کردن قلم به همراه داشتند ) که خیلی به آن علاقه داشت، گم می شود و وی هر چه می گردد آن را پیدا نمی کند و به تصور آنکه بچه هایش برداشته و از بین برده اند نسبت به بچه ها و خانواده عصبانی می شود، مدتی بدین منوال می گذرد و چاقو پیدا نمی شود. و عصبانیت آقا نیز تمام نمی شود.
روزی آن شاگرد بعد از درس ابتداءً به استاد می گوید:
« آقا، چاقویتان را در جیب جلیقه کهنه خود گذاشته اید و فراموش کرده اید، بچه ها چه گناهی دارند. » آقا یادش می آید و تعجب می کند که آن طلبه چگونه از آن اطلاع داشته است.

از اینجا دیگر یقین می کند که او با (اولیای خدا) سر و کار دارد، روزی به او می گوید: بعد از درس با شما کاری دارم. چون خلوت می شود می گوید: آقای عزیز، مسلم است که شما با جایی ارتباط دارید، به من بگویید خدمت آقا امام زمان(عج) مشرف می شوید؟
استاد اصرار می کند و شاگرد ناچار می شود جریان تشرف خود خدمت آقا را به او بگوید. استاد می گوید: عزیزم، این بار وقتی مشرف شدید، سلام بنده را برسانید و بگویید: اگر صلاح می دانند چند دقیقه ای اجازه تشرف به حقیر بدهند.

مدتی می گذرد و آقای طلبه چیزی نمی گوید و آقای استاد هم از ترس اینکه نکند جواب، منفی باشد جرأت نمی کند از او سؤال کند ولی به جهت طولانی شدن مدت، صبر آقا تمام میشود و روزی به وی می گوید: آقای عزیز، از عرض پیام من خبری نشد؟ می بیند که وی ( به اصطلاح ) این پا و آن پا می کند. آقا می گوید: عزیزم، خجالت نکش آنچه فرموده اند به حقیر بگویید چون شما قاصد پیام بودی ( و ما علی الرسول إلا البلاغ المبین )
آن طلبه با نهایت ناراحتی می گوید آقا فرمود: لازم نیست ما چند دقیقه به شما وقت ملاقات بدهیم، شما تهذیب نفس کنید من خودم نزد شما می آیم. »

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 17:24  توسط سوته دلان | 
باز آقای قدس می گوید:
« روزی چند دقیقه زودتر برای درس به خانه آقا رفتم، دیدم پیرمردی نشسته و آقا به او توجهی خاص دارد، بعد از دقایقی آقا فرمود: ایشان (آن پیرمرد) هرگز بی وضو نمی خوابد، اگر شبها چندین بار هم بیدار شود باید حتماً وضو بسازد. »

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 17:20  توسط سوته دلان | 
آیت الله بهجت از مرحوم آقای قاضی (ره) نقل می کردند که ایشان می فرمود:
« اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد مرا لعن کند! و یا فرمودند: به صورت من تف بیندازد. »
اول وقت سرّعظیمی است « حافظوا علی الصلوات: در انجام نمازها کوشا باشید. »
خود یک نکته ای است غیر از « أقیموا الصلوة: و نماز را بپا دارید. »
و همچنین که نماز گزار اهتمام داشته باشد و مقید باشد که نماز را اول وقت بخواند فی حدّ نفسه آثار زیادی دارد، هر چند حضور قلب هم نباشد. »

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 17:16  توسط سوته دلان |